|
|
|
|
|
چقدر زمان زود می گذرد. پسر من امسال به مدرسه رفت.یعنی الآن کلاس اوله.چه حس قشنگیه ...هر کسی باید خودش تجربه کنه تا بفهمه...خودش هم خیلی مدرسه رو دوست داره.قبل از اینکه بخواهم چیزی بنویسم احساس می کردم که حرف های زیادی برای گفتن هست اما همه ،ناگهان رفت و هیچ چیز از آن ها باقی نمانده . اما مهم این است که آریا به مدرسه رفته و به قول خودش دبستانی شده. پسر من بزرگ شده...همین. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
ماه رمضان امسال اون شور و حال سال های قبل رو ندارم.البته وقتی به اطراف خودم نگاه می کنم می بینم که دیگران هم همین طورن.تنها حسی که وجود داره ،پر کردن یخچال هاو فریزر هاست. ماه رمضان ماه میهمانی خداست.ماه رمضان ماه برکت است. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ ربنایی ربنای شجریان نمی شه...........
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمرد کاغذ سفیدی را به پسرک داد . پسرک از میان مدادرنگی هایش ،مداد سیاه را برداشت وروی کاغذ خط صافی کشید.از یک گوشه کاغذ تا آن گوشه .پیرمرد صبر کرد تا پسرک باز هم چیزی بکشد. انتظار طولانی شد. پیرمرد پرسید:این خط چیه پسرجان؟ پسرک گفت:این ضربان قلب توست.الان صاف شده.قلبت نمی زند.تومرده ای. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
با انتخاب رنگهای خانه ام ،هرگوشه این خانه یک حس خاص دارد. دلم می خواست رنگ خانه ام با خانه های دیگر متفاوت باشد.اتاق آریا ترکیبی از رنگهای زرد و نارنجی است و هر کسی که وارد اتاقش می شود پر از انرژی می شود. اتاق ما سبز است.سبزی ملایم و خوشرنگ که در آن احساس آرامش به انسان دست می دهد.هال و پذیرایی هم رنگ سوسنی بسیار ملایم .این رنگ این قدر آرام بخش است که همه می گویند انگار وارد یک فضای متفاوت و رویایی شده ای .خانه من فقط یک چیز کم دارد و آن هم یک باغچه است.اگرباغچه داشتیم خانه ما گلستان می شد............. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
تنبل شده ام. خیلی تنبل. قبلا" که فاصله خانه تا اداره دورتر بود زودتر به همه کارهایم می رسیدم و سر وقت اداره بودم اما حالا هر روز تقریبا دیر می رسم.این فقط نشانه تنبلی است.همین. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
می گویند زمانی مردمان این سرزمین کار
را برای زنان ،عار می دانستند و مردان خود را موظف به انجام کار هایی می
دانستند که در آن زمان برای مردان ،تعریف شده بود.هرچند در این میان برخی
زنان چون زنان روستایی ،همچنان همپای مردان خود کار می کردنداما در زندگی
مشترک تامین نیاز های اصلی زندگی بر عهده مردان بود وتنها مشاغلی که بعدها
برای زنان تا حدودی در جامعه جا افتاد و نزد افکار عمومی به مقبولیتی دست
پیدا کرد،شغل معلمی و پرستاری بود.کم کم زنان ما در جامعه راهی دیگر را
در پیش گرفتند.تحصیل کردند. در رشته های مختلف تخصص پیدا کردند تا جاییکه
دیگر حتی جامعه هم نتوانست آنان را نادیده بگیرد.زنان این سرزمین در طول
قرون متمادی همیشه ثابت کردند که زنانی توانا هستند. زنانی که هرچند اگر
جامعه هم بخواهد آنان را نادیده بگیرد اما آنان در حدی از توانایی هستند
که مانع از این کار می شوند و حالا زنانی داریم که در سطوح مختلف جامعه و
در مشاغل مختف همپای مردان کارمی کنند وحتی حضورشان هم در مشاغل سخت و
زیان آور نیز مفید است . حالا دیگر مردان ما از اینکه زنان و دخترانشان پا
به پای آنان کار می کنند،شرمنده نیستند اما در این میان مشاغلی هست که
پذیرش آنان از سوی زنان آزار دهنده است.وقتی زنی را می بینم که برای فروش
یک عطر دستش را به سوی مردان و زنان در خیابان دراز می کند ،غصه می
خورم.وقتی زنی با کودکش در خیابان برگه های تبلیغاتی فروشگاهها را می
فروشد، اشک می ریزم ووقتی زنی را تا دیرهنگام می بینم که برای فروش
دستمالی پشت چراغ قرمز،در میان ماشینها می چرخد ووقتی دختر جوانی را می
بینم که در میان مردان و همچون آنان، برای معامله یک ملک مسکونی چانه می
زند و یا آن دیگری با کوله پشتی بردوش در سرماو گرما بازاریابی می کندوآن
دیگری پشت فرمان تاکسی ،همچون مردان لا به لای ماشینها خودرویش را می
راند و.......... جز نوشتن ،کاری نمی توانم انجام دهم و سئوالهایی به ذهن
می رسد که از هرکسی می پرسم ،جوابی نمی دهد.حتی آن جوانی که راننده تاکسی
است یا زنی که با کودکش در خیابان دستمال می فروشد. زنان
سرزمین مرا چه شده که زمانی حتی برای مشاغل بالاتر هم نه خودشان راضی به
کار نمی شدند و هم برای مردانشان عار بود که زنانشان کار کنند اما حالا
همین زنان در چنین مشاغلی پست تا دیر وقت همچون مردان کار می کنند. مردان
سرزمین مرا چه شده ، حالا که حرمت زنانشان خدشه دارمی شود،دم برنمی
آورند.زنانی که زمانی آنچنان حرمت داشتند که داشتن شغل خارج از خانه
برایشان ننگ بود اما حالا در کار از مردان هم پیشی گرفته اند. با
خودم فکر می کنم ای کاش زمان به عقب برمی گشت و دوباره زنان همان حرمت
پیشین خود را داشتند اما باز می بینم که حضور زنان یک ضرورت اجتماعی است و
باز با خودم می اندیشم که ای کاش مردان ما همچنان از حضور زنان در جامعه
نزد دیگران شرمنده می شدند اما باز می بینم که نادیده گرفتن همه زنان و
البته زنان برتر جامعه به خاطر برخی حرمت شکنی ها اشتباه است چراکه برخی
از همین مردان به حضور زنانی ممتازدر کنار خود می بالند ومن در این میان
سرگردانم.سرگردانم که زنان و مردان سرزمین مرا چه شده است. یک نفر به من بگوید که زنان ومردان سرزمین مرا چه شده است؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا بدون هیچ استثنایی همه ما فکر می کنیم خدا مرد است ،عزرائیل مرد است ،شیطان مرد است اما فرشته ها زن هستند؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز پیش آریا رو به مهد کودک می بردم که گفت :مامان ای کاش من اسپایدرمن بودم.گفتم چرا اسپایدر من؟عکسی تبلیغاتی را که به فاصله حدودا" چهار متری از زمین به دیوار یک ساختمان چسبانده شده بود نشانم دادو گفت:اگر اسپایدر من بودم می توانستم از دیوار بالا بروم و آن عکس را بکنم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز آریا دوره پیش دبستانی اش را رسما" تمام کرد و به قول خودش فارغ التحصیل شدو جشن فارغ التحصیلی داشتند.این هم عکسی از پسرم با دوستانش
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط آرزو
|
|
||