تبليغاتX
آرزو
 

و زمان به ما امان نمی دهد و بی توجه به ما می گذرد.....

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

پنج ساله  بودم که دکتر شریعتی مرحوم شد  اما نامش برایم همیشه معنایی عجیب داشت.مادرم کتاب "فاطمه فاطمه است "را داشت و من هم که علاقه زیادی به سرک کشیدن در کتاب های مادرم داشتم  این کتاب را خواندم و چند بار از متن آن در انشاهایم استفاده کردم.

سه سال پیش سفری به لبنان داشتم و دوروز هم به سوریه رفتم .بعد از زیارت حضرت زینب به قبرستانی رفتم که دکتر شریعتی در آنجا به خاک سپرده شده بود.اتاقکی کوچک در گوشه ای از قبرستان.آنچه بیش از هر چیز جلب توجه می کردغربت این مرد بزرگ بودو آنجا بود که دیگرتاب نیاوردم و زار زار گریه کردم.به غربت این مرد،به تنهایی و بزرگی این مرد بزرگ.شهراد می گفت نه خنده های ده دقیقه قبلت و نه به گریه های الان و همهاین لحظات را ثبت کرده ام و هر وقت که دلم برای شریعتی تنگ می شود،نگاهی به آن فیلم می اتدازم.

وحالا.... خانه دکتر شریعتی در خیابان جمالزاده است،خیابانی که در آن زندگی می کنم  و امروز این خانه به یک موزه تبدیل شده است . موزه شریعتی. 

پی نوشت: ومهمتر از همه این که او در روزنامه خراسان می نوشت و من هم همین طور با این تفاوت که او در مشهد بودو من در تهران.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

حرف های زیادی توی این دل کوچیک من هست که نمی تونم به هیچ کس بگم.به هیچ کس.بعضی وقت ها آرام با چشم های بسته این حرف ها را مرور می کنم و بعضی وقت ها هم آن ها را می نویسم و بعد دوباره  خط می زنم تا کسی نبیند ، حتی خودم و آن وقت کمی سبک می شوم.

دلم می خواهد  گریه کنم اما همین را هم نمی توانم چون بعضی حتی این گریه را به حساب گریه زنانه و تاثیر آن تعبیر می کنند اما این گریه فقط برای خودمن است و نه هیچ چیز دیگر........ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

میدان ولی عصر با خاک یکسان شد.

حتمادیده اید که برای ساخت مترو میدان ولی عصر با خاک یکسان شد.چه شده این میدان ولی عصر؟حیف از آن میدان و ابهت و آبنماوگشت ارشاد وفروشگاههاو...وای ازاین پیشرفت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

پسرم روز به روز قد می کشد.مثل یک سرو یا شمشاد بلند.

پسرم هنوز به "مسابقه" می گوید "مساقبه".

پسرم بیش از وجود من است.

پسرم همه وجود من است.

پسرم همه زندگی،گذشته و آینده من است.

و روز ها در پی هم می گذرد و او فقط می گوید:الهی "گربونت برم."

 این روزها و این روزهاو...........

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

                            

                                    

 

اين هم الماس شرق در مشهد

الماس شرق زيباست اما اين الماس هم براي خودش داستاني دارد  مخصوصا" وقتي كه فواره هايش باز مي شود و آن وقت است كه بعضي از اين نديد بديدها فريادهايي سر مي دهند كه گويي كسي دار فاني را وداع گفته......از همان جيغ هايي كه در قبرستان شنيده مي شود!

الماس شرق زيباس اما نه آنقدر كه.........

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

 

                              

 

اين هم يه عكس ديگه.............

نه به اون وقت ها كه تمايلي به گذاشتن عكس نداشتم و نه حالا..............

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

عكس از:    آريا اثني عشري

                            عكاس:آريا اثني عشري   

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط آرزو  |